+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت   توسط گروه آمادگان شهادت
|
از کتاب «فتح خون»، نوشته شهید سید مرتضی آوینی فصل اول: هجرت عظیم راوی در سنه چهل و نهم هجرت، هنگام شهادت امام حسن مجتبی، دیگر رویای صادقه پیامبر صدق به تمامی تعبیر یافته بود و منبر رسول خدا، یعنی كرسی خلافت انسان كامل، اریكه ای بود كه بوزینگان بر آن بالا و پایین میرفتند. روز بعثت به شام هزار ماهه سلطنت بنی امیه پایان میگرفت و غشوه تاریك شب، پهنه ای بود تا نور اختران امامت را ظاهر كند، و این است رسم جهان: روز به شب میرسد و شب به روز. آه از سرخی شفقی كه روز را به شب میرساند! بخوان قل اعوذ برب الفلق، كه این سرخی ازخون فرزند رسول خدا، حسین بن علی رنگ گرفته است و امام حسن مجتبی نیز با زهری به شهادت رسید كه از انبان دغل بازی معاویة بن ابوسفیان بیرون آمده بود، اگر چه به دست «جعده» دختر «اشعث بی قیس» آه از سرخی شفقی كه روز را به شب میرساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان میچرخد ! نیم قرنی بیش از حجة الوداع نگذشته است و هستند هنوز دهها تن از صحابه ای كه در غدیر خم دست علی را در دست پیامبر خدا دیده اند و سخن او را شنیده، كه: من كنت مولاه فهذا علی مولاه... اما چشمهها كور شده اند و آینهها راغبار گرفته است. بادهای مسموم نهالها را شكسته اند وشكوفهها را فروریخته اند و آتش صاعقه را در همه وسعت بیشه زار گسترده اند. آفتاب، محجوب ابرهای سیاه است وآن دود سنگینی كه آسمان را از چشم زمین پوشانده... و دشت، جولانگاه گرگهای گرسنه ای است كه رمه را بی چوپان یافته اند. عجب تمثیلی است این كه علی مولود كعبه است... یعنی باطن قبله را در امام پیداكن ! اما ظاهرگرایان از كعبه نیز تنها سنگهایش را میپرستند. تمامیت دین به امامت است، اما امام تنها مانده و فرزندان امیه از كرسی خلافت انسان كامل تختی برای پادشاهی خود ساخته اند. نیم قرنی بیش از حجةالوداع و شهادت آخرین رسول خدا نگذشته، آتش جاهلیت كه د رزیر خاكستر ظواهر پنهان مانده بود بار دیگر زبانه كشید و جنات بهشتی لااله الا الله را در خود سوزاند. جسم بی روح جمعه و جماعت همه آن چیزی بود كه از حقیقت دین برجای مانده بود، اگرچه امام جماعت این مساجد «ولید»، برادر مادری خلیفه سوم باشد كه از جانب وی حاكم كوفه بود؛ بامدادان مست به مسجد رود و نماز صبح راسه ركعت بخواند و سپس به مردم بگوید: «اگر میخواهید ركعتی چند نیز بر آن بیفزایم !»... اما عدالت كه باطن شریعت است و زمین و زمان بدان پابرجاست، گوشه انزوا گرفته باشد. نه عجب اگر در شهر كوران خورشید را دشنام دهند وتاریكی را پرستش كنند ! آنگاه كه دنیا پرستان كور والی حكومت اسلام شوند، كاربدینجا میرسد كه در مسجدهایی كه ظاهر آن را بر مذاق ظاهر گرایان آراسته اند، درتعقیب فرایض، علی را دشنام میدهند؛ واین رسم فریبكاران است: نام محمد را بر مأذنهها میبرند، اما جان او را كه علی است، دشنام میدهند. تقدیر اینچنین رفته بود كه شب حاكمیت ظلم و فساد با شفق عاشورا آغاز شود و سرخی این شفق، خون فرزندان رسول خدا باشد. جاهلیت بلد میتی است كه درخاك آن جز شجره زقوم ریشه نمیگیرد. اگرنبود كویر مرده دلهای جاهلی، شجره خبیثه امویان كجا میتوانست سایه جهنمی حاكمیت خویش را بر جامعه اسلام بگستراند؟ جاهلیت ریشه در درون دارد واگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمی است ایمان نیاورد، چه سود كه بر زبان لا اله الاالله براند ؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها میكند و خانه كعبه را عوض از صنمی سنگی میگیرد كه روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف كند... آیا فرزندان ابوسفیان كه به حقیقت ایمان نیاورده بودند، همواره فرصتی میجستند كه انتقام «بدر» را از تیره بنیهاشم باز ستانند ؟ اگر اینچنین باشد چه زود آن فرصت بدست آمد !آیا خلافت، مسند خلیفة اللهی انسان كامل است در خدمت اقامه عدل و استقرار حق، یا اریكه قدرت دنیاپرستان دغل باز است كه چون میراثی از پدران به فرزندان منتقل شود ؟ چه رفته بود برامت محمد (ص)كه نیم قرن بعد از رحلت او، زنازاده دغل باز ملحدی چون یزید بن معاویه برآنان حاكم شود؟ مگر نه اینكه خدا فرموده است: ان الله لایغیر ما بقوم حیت یغیروا ما بانفسهم؟ چه بود آن تغییر انفسی كه این امت را سزاوار چنین فرجامی ساخته بود ؟... معاویة بن ابی سفیان كه این رجعت انفسی را با عقل شیطانی خویش به خوبی دریافته بود، آنچه را كه در نهان داشت آشكار كرد و یزید رابه جانشینی خویش برگزید و از آن دیار مردگان، جولانگاه كفتارها و لاشخورهای مرده خوار، سخنی به اعتراض برنخاست. اینجا دیگر سخن از خلیفة اللهی و حكومت عدل نیست، سخن از شیخوخیت موروثی قبیله ای است كه بعد از مرگ پدر به فرزند ارشد میرسد. از كوخ كاهگلی پیامبر اكرم(ص) تا كاخ خضرای معاویه، از دنیا تا آخرت فاصله بود... با این همه، اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستین در سقیفه بنی ساعده، این بدعت تازه پدید نمیآمد، كار هرگز بدانجا نمیرسید كه خورشید تاریخ در شفق سرخ عاشورا غروب كند وخون خدا بریزد.... اما دل به تقدیر بسپار كه رسم جهان این است ! ساحل را دیده ای كه چگونه در آیینه آب وارونه انعكاس یافته است ؟ سر آنكه دهر بر مراد سفلگان میچرخد این است كه دنیا وارونه آخرت است. عجبا! «مروان بن حكم بن عاص» كه پیامبر خدا درباره پدرش فرمود: لعنك الله ولعن ما فی صلبك ـ لعنت خدا بر تو و آن كه در صلب توست ـ اكنون به امر معاویه از مردم مدینه برای یزید بیعت میگیرد. عجبا، كار امت محمد به كجا كشیده است ! مروان بن حكم به دروغ میگوید: «معاویه در این كار بر سنت ابوبكر رفته است». و تنها واكنشی كه این سخن در مسجد مدینه بر میانگیزد این است كه «عبدالرحمن بن ابی بكر» فریاد میكند: «دروغ میگویی! ابوبكر فرزندان و خویشاوندان خود را كنار گذاشت و مردی از بنی عدی را به زمامداری مسلمانان برانگیخت.».... ودیگر هیچ.مروان بن حكم در برابراین سخن چه بگوید ؟ مورخی كه این سخن را از او نقل كرده ایم نوشته است: نه عجب اگر مروان بن حكم بن عاص در آنچنان جمعی دروغی اینچنین بگوید، چرا كه در آن روز چهل سال بیش از مرگ ابوبكر میگذشت و مردمی كه مروان برای آنان سخن میگفت در آن روز یا به دنیا نیامده و یا كودكانی نوخاسته بودند كه در این باره چیزی به خاطر نداشتند...
راوی آیا آنان نمیدانستند كه خلافت امتیازی موروثی نیست كه از پدر به فرزند ارشد انتقال یابد ؟ غبار غفلت بر همه چیز فرو مینشیند و آیینههای طلعت نور كور میشوند و رفته رفته یاد خورشید نیز از خاطرهها میرود، ونه عجب اگر در دیار كوران بوزینگان را انسان بینگارند ! اكثریت كامل مردم سنه شصت و یكم هجری قمری كسانی بودند كه در دوره عثمان به دنیا آمده، در پایان عهد علی رشد یافته بودند. اكنون در دوره معاویه، اینان حتی ازتاریخچه زمامداری معاویه در دمشق خاطره ای روشن نداشتند. معاویة ابن بی سفیان ولایت شام را از خلیفه اول گرفته بود واكنون نزدیك به چهل سال ازآن روزها میگذشت. دركتاب «پس از پنجاه سال» در این باره آمده است: پنجاه سالههای این نسل پیغمبر را ندیده بودند و شصت سالهها هنگام مرگ وی ده ساله بودند. از آنان كه پیامبر را دیده و صحبت او را دریافته بودند، چند تنی باقی بود كه دركوفه، مدینه، مكه و یا دمشق به سر میبردند... اكثریت مردم، به خصوص طبقه جوان كه چرخ فعالیت اجتماع را به حركت درمی آورد یعنی آنان كه سال عمرشان بین بیست و پنج تا سی و پنج بود، آنچه از نظام اسلامی پیش چشم داشتند، حكومتی بود كه «مغیرة بن شعبه»، «سعید بن عاص»، «ولید»، «عمروبن سعید» و دیگر اشراف زادههای قریش اداره میكردند، مردمانی فاسق، ستمكار، مال اندوز، تجمل دوست و از همه بدتر نژادپرست. این نسل تاخود و محیط خود را شناخته بود، حاكمان بی رحمی برخود میدید كه هر مخالفی را میكشتند و یا به زندان میافكندند... آشنایی مردم این سرزمین با طرز تفكر همسایگان و راه یافتن بحثهای فلسفی در حلقههای مسجدها راه را برای گریز از مسئولیتهای دینی فراخ تر میكرد... { و بالاخره، } هر اندازه مسلمانان از عصر پیامبر دور میشدند، خویها و خصلتهای مسلمانی را بیشتر فراموش میكردند و سیرتهای عصر جاهلی به تدریج بین آنان زنده میشد: برتری فروشی نژادی، گذشته خود را فرایاد رقیبان خود آوردن، روی در روی ایستادن تیرهها و قبیلهها به خاطر تعصبهای نژادی و كینه كشی از یكدیگر... یك سال پیش از آنكه معاویه بمیرد، حضرت حسین بی علی در ایام حج بنیهاشم را از مردان و زنان و موالیان آنها، پسر خواندگان و هم پیمانانشان و نیز آشنایان، انصار و اهل بیت خویش را گرد آوردند و آنگاه رسولانی اعزام داشتند كه: «یك نفر از اصحاب رسول خدا را كه معروف به زهد و صلاح و عبادت است فرومگذارید، مگر آنكه همه آنها را در سرزمین مِنی نزد من گرد آورید.» در سرزمین مِنی، در خیمه بزرگ وافراشته آن حضرت، دویست نفر از اصحاب رسول خدا كه هنوز حیات داشتند و پانصد نفر از تابعین گرد آمدند. پس حسین بن علی در میان آنان به پا خاست و پس از حمد و ثنای خدا فرمود: «این طاغی با ما و شیعیان ما آن كرد كه شما دیده اید ودانسته اید و شاهدید... اینك من با شما سخنی دارم كه اگر بر صدق آن باور دارید مرا تصدیق كنید واگر نه، تكذیب؛ واز شما به حقی كه خدا را و رسول خدا را بر شماست و به قرابتی كه با رسول شما دارم، میخواهم كه این مقام و مجلس را و آنچه از من شنیده اید، به شهرهای خویش بازبرید ودر میان قبایل و عشایر وامانتداران و موثقین خویش بازگو كنید و آنان را به حقی كه برای ما اهل بیت میشناسید دعوت كنید كه من میترسم این امر فراموش شود وحق از میان برود و باطل غلبه یابد... و الله متم نوره و لو كره الكافرون ـ اگر چه خداوند تحقق نور خویش را هر چند كافران نخواهند، به اتمام میرساند.» آنگاه همه آیاتی را كه در شأن اهل بیت نازل شده است فرا خواند و تفسیركرد و از گفتار رسول خدا نیز آنچه را كه در شأن ایشان بود سخنی فرو مگذاشت مگر آنكه روایت كرد و بر این همه، سخنی نبود مگر آنكه صحابه رسول خدا میگفتند: «اللهم نعم، آری خدایا ما این همه را شنیده ایم و بر آن شهادت میدهیم.» و تابعین نیز میگفتند، «آفریدگارا، ما نیز این سخنان را از صحابه ای كه مورد وثوق و مؤتمن ما بوده اند شنیده ایم.» «سلیم بن قیس هلالی كوفی» میگوید: «واز جمله آن مناشدات این بود كه پرسید: خدا را، مگر نه اینكه علی بن ابی طالب برادر رسول خدا بود و آنگاه كه او بین اصحابش عقد اخوت میبست، او را برادر خویش قرار داد و گفت: انت اخی و انا اخوك فی الدنیا و الاخرةـ تو برادر من هستی و من نیز برادر تو در دنیا و آخرت. آنان حسین بن علی را تصدیق كردند و گفتند: اللهم نعم.»... «خدا را، مگر نه اینكه رسول خدا او را در روز غدیر خم نصب فرمود و بر ولایت امر ندا درداد و گفت كه این سخن مرا شاهدین برای غایبین بازگو كنند؟ گفتند: اللهم نعم. آفریدگارا، آری.» «و باز حسین بن علی پرسید: خدا را، مگر نه اینكه رسول خدا میگفت هر كه میپندارد كه مرا دوست میدارد وعلی را مبغوض، بداند كه دروغ میگوید ؟ و از میان جمع كسی پرسید: یا رسول الله و كیف ذلك ـ چگونه این تلازم وجود دارد ؟ـ و رسول خدا جواب گفت: زیرا كه علی از من است و من از او هستم؛ هر آنكه حب او را در دل دارد، به حقیقت من را دوست میدارد و آن كه مرا دوست میدارد، به حقیقت حب خدا در دل اوست و آنكه با علی بغض میورزد، به حقیقت مرا مبغوض داشته است و آنكه بامن بغض ورزد، به حقیقت بغض خدا راست كه در دل دارد. و آنها گفتند: آری آفریدگارا، شنیده ایم و بر آن شهادت میدهیم. و بر همین پیمان، پیمانی كه با حسین بن علی بسته بودند پراكنده شدند تا این همه را در میان قبایل و عشایر و امانتداران وموثقین خویش بازگوكنند.» یك سال بعد معاویه مرد و یزید سلطنت خویش را از مردم بیعت گرفت.
راوی كجا رفتند آن تابعین و صحابه ای كه با حسین بن علی در مِنی بر ادای امانت، پیمان تبلیغ بستند ؟ آیا این هفتصد تن حق این مناشدات را آنگونه كه با حسین عهد بسته بودند، در شهرها و در میان قبایل خویش ادا كرده اند ؟ اگر اینچنین بوده، پس آن احرار حق پرست كجا رفته اند ؟ آیا در میان آن فراموشیان عالم اموات جز آن هفتاد و چند تن، زنده ای نمانده است كه امام را پاسخ دهد ؟ آیا جز آن هفتاد وچند تن در آن دیار، مردی كه مردانه بر حق پای فشرد باقی نمانده است ؟ معاویه در شب نیمه رجب سال شصتم هجری مرد و خلافت مسلمین همچون میراثی قبیله ای به فرزند ارشدش یزید بن معاویه انتقال یافت. او «ولید بن عتبه بن ابی سفیان» را كه از جانب معاویه حاكم مدینه بود مأمور داشت تا برای او از حسین بن علی «عبدالله بن عمر» و «عبد الله بن زبیر» بیعت بگیرد. «ابن شهرآشوب» نام «عبدالرحمن بن ابی بكر» را نیز بر این نامها افزوده است. حال آنكه در منابع دیگر، نامی از او به میان نیامده. عمربن خطاب و زبیر دو تن از مشهورترین صحابه رسول خدا بودند، اما سرپیچی فرزندان آنان از بیعت با یزید نه از آن جهت بود كه دو داعیه دار حق و عدالت باشند؛ اگر اینچنین بود، می بایست كه در وقایع بعد، آن دو را دركنار حسین بن علی بیابیم. اما عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر هیچ یك نگران عدالت و انحراف خلافت از مسیر حقه خویش نبودند؛ آن دو داعیه دار نفس خویش بودند، و امام نیز با آگاهی از این حقیقت، حتی برای لحظه ای با آنان در یك جبهه واحد قرار نگرفت، حال آنكه عقل ظاهری اینچنین حكم میكند كه امام حسین برای مبارزه با یزید، مخالفین سیاسی او را در خیمه حمایت خویش گردآورد... و آنان كه عقل شیطانی معاویه و شیوههای سیاسی او را میستودند، پر روشن است كه حسین بن علی رانیز همانند پدرش به باد سرزنش خواهند گرفت. اما چه باك، سرزنش و یا ستایش اصحاب زمانه ما را به چه كار میآید ؟ اگر راه روشن سید الشهدا به اینچنین شائبههایی ازشرك آلوده میشد، چگونه میتوانست باز هم طلایه دار همه مبارزات حق طلبی در طول تاریخ باقی بماند ؟ ولید بن عتبه كه از جانب فرزند خلیفه دوم اضطرابی نداشت، كار را بر او چندان سخت نگرفت. تقاعد عبدالله بن عمر نمیتوانست خطرناك باشد، چرا كه او با علی بن ابی طالب نیز بیعت نكرده بود... اما عبدالله پسر زبیر، او از آن جربزه شیطانی كه برای فتنه انگیزی لازم است بهره مند بود، اگر چه او هم داعیه دار حق و عدالت نبود و برای كسب قدرت مبارزه میكرد. مورخین درباره ولید بن عتبه گفته اند كه او دوستدار عافیت و سلامت بود و از جنگ پرهیز داشت و بر مقام و منزلت امام حسین بیش از آن واقف بود كه بتواند با ایشان آنچنان رفتار كند كه یزید بن معاویه میخواست، یزید نیز ولایت مدینه را به جای او به «عمرو بن سعید بن عاص» سپرد. عبدالله بن زبیر شب شنبه، بیست و هفتم رجب، از مدینه گریخت و هر چند ولید مردی از بنی امیه راهمراه با هشتاد سوار درتعقیب او گسیل داشت، اما عبد الله توانست كه از راههای غیر متعارف خود را به مكه برساند و از بیعت با یزید سر باز زند.
عبد الله بن زبیر كه بود؟ عبد الله فرزند زبیر و «اسماء» ( دختر ابوبكر، خواهر زاده عایشه»است و عایشه در میان اقوام و عشیره خویش عبدالله را بیش ازهمه دوست میداشت. هم او بود كه در جنگ جمل عایشه را از مراجعت بازداشت و باز هم اوبود كه زبیر (پدرخویش ) را به وادی تاریك و نا امن دشمنی با علی بن ابی طالب كشاند... حسین بن علی، آنچنان كه میدانیم، برای حفظ حرمت حرم امن خدا ازمكه خارج شد، اما عبدالله بن زبیر، بالعكس، از خانه كعبه مأمنی برای جان خویش ساخته بود. یزید بن معاویه هرچند برای كشتن عبدالله بن زبیر خانه كعبه را ویران كرد و به آتش كشاند، اما نتوانست عبدالله را از بین ببرد و یا او را به بیعت باخویش وادار كند. عبدالله تا سال هفتاد و دوم هجری، یعنی یازده سال بعد نیز در مكه ماند. در آن سال «حجاج بن یوسف ثقفی» كه از جانب خلیفه وقت ( عبدالملك مروان ) مأمور بود، پس از پنج ماه محاصره، بار دیگر كعبه را مورد تهاجم قرار داد و دیوارها وسقف آن را ویران كرد و به آتش كشاند و در نیمه جمادی الآخر، ابن زبیر را در داخل مسجد الحرام كشت. روز شنبه بیست و هفتم رجب، فردای آن شبی كه ولید امام حسین را به بیعت بایزید فراخوانده بود، ایشان در كوچههای مدینه با مروان بن حكم روبه رو شدند. مروان كیست ؟ و چرا باید به این پرسش پاسخ دهیم كه مروان كیست ؟ ارزش تاریخی این دیدار درگرو شناخت مروان بن حكم و هویت سیاسی اوست، و گرنه، چرا باید ازاین واقعه سخنی به میان آید ؟ مروان بن حكم به «وزغ بن وزغ» مشهور است و این شهرت به حدیثی بازمی گردد كه درجلد چهارم «مستدرك» از رسول خدا نقل شده است. چشم باطن نگرِ رسول خدا در همان دوران كودكی مروان، صورت حَشریه او را دیده بود كه فرمود: «او قورباغه فرزند قورباغه است و ملعون پسر ملعون» حكم بن عاص، پدر مروان، كسی است كه رسول خدا درباره او فرموده است: لعنك الله و لعن ما فی صلبك. به راستی آن مهربان، مظهر كامل رحمت عام و خاص خداوند، چه دیده بود از حكم بن عاص و مروان كه درباره آنان سخنی اینچنین میفرمود ؟... چه كرده بود این وزغ منفور زشت كه نبی رحمت، او را و فرزندش را از مدینه به طائف تبعید نموده بود ؟مروان تا دوران حكومت خلیفه سوم درتبعید بود، اما «عثمان بن عفان» او را بازگرداند و به مشاورت خاص خویش برگزید... او درجنگ جمل ازآتش گردانان جنگ و جزو اسیران جنگی بود كه مورد عفو امیر مؤمنان قرار گرفت، اما پس از جنگ بصره، در شام به معاویه پیوست و بعد از آنكه معاویه بر مسلمین سلطنت یافت، از جانب معاویه به حكومت مدینه و مكه و طائف دست یافت و در اواخر عمر نیز آنچه علی درباره اش پیش بینی كرده بود به وقوع پیوست و برای دورانی بسیار كوتاه به خلافت رسید؛ آن همه كوتاه كه سگی بینی خود را بلیسد. حال، این مروان بن حكم است كه در برابر امام حسین دركوچههای مدینه ایستاده واورا به سازش با یزید پند میدهد، و چگونه میتوان پند اینچنین كسی را پذیرفت ؟ امام حسین در جواب او فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام... وای بر اسلام آنگاه كه امت به حكمروایی چون یزید مبتلا شود ! و به راستی ازجدم رسول الله شنیدم كه میفرمود خلافت بر آل ابی سفیان حرام است... پس آنگاه كه معاویه را دیدید كه بر منبر من تكیه زده است، شكمش را بدرید، اما وا اسفا كه چون اهل مدینه معاویه رابر منبر جدم دیدند و او را از خلافت بازنداشتند، خداوند آنان را به یزید فاسق مبتلا كرد.» امام شب بیست و هفتم رجب چون عزم كرد كه ازمدینه به جانب مكه خارج شود، همه اهل بیت خویش را جز «محمد بن حنیفه» ـ برادرش ـ و «عبد الله بن جعفر بن ابی طالب» ـ شوی زینب كبری ـ باخود برداشت و پس از زیارت قبور، در تاریكی شب روی به راه نهاد در حالی كه این مباركه را بر لب داشت: فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین... و این آیه در شأن موسی است، آنگاه كه از مصر به جانب مَدین هجرت میكرد.
راوی و اینچنین بود كه آن هجرت عظیم در راه حق آغاز شد قافله عشق روی به راه نهاد. آری آن قافله، قافله عشق است و این راه، راهی فراخور هر مهاجر در همه تاریخ. هجرت مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نیست كه راهی جز این در پیش گیرند؛ مردان حق را سزاوار نیست كه سرو سامان اختیار كنند و دل به حیات دنیا خوش دارند آنگاه كه حق درزمین مغفول است و جُهال و فُساق و قداره بندها بر آن حكومت میرانند. امام در جواب محمد حنیفه ( رحمه الله) كه از سر خیرخواهی راه یمن را به او مینمود، فرمود: «اگر در سراسر این جهان ملجأ و مأوایی نیابم، باز با یزید بیعت نخواهم كرد.» قافله عشق روز جمعه سوم شعبان، بعد از پنج روز به مكه وارد شد.
راوی گوش كن كه قافله سالار چه میخواند: و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل... آیا تو میدانی كه از چه امام آیاتی كه در شأن هجرت نخستین موسی است فرا میخواند ؟ عقل محجوب من كه راه به جایی ندارد... ای رازداران خزاین غیب، سكوت حجاب را بشكنید و مهر از لب فروبسته اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید. آه از این دلسنگی كه ما را صُمُّ بُكم میخواهد... آه از این دلسنگی ! سر آنكه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز میشود در كجاست؟ طبیعت بشری درجست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار میطلبد. یاران ! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست، سخن از آنان است كه اسلام آورده اند اما در جستجوی حقیقت ایمان نیستند. كنج فراغتی و رزقی مكفی... دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی كه برزبان میگذرد اما ریشه اش در دل نیست، در باد است. در جست و جوی مأمنی كه او را ازمكر خدا پناه دهد؛ در جست و جوی غفلت كده ای كه او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد، غافل كه خانه غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر، طوفانی است كه صخرههای بلند را نیز خرد میكند و در مسیر درهها آن همه میغلتاند تا پیوسته به خاك شود. اگر كشاكش ابتلائات است كه مرد میسازد، پس یاران، دل از سامان بركنیم و روی به راه نهیم. بگذار عبدالله بن عمر ما را از عاقبت كار بترساند. اگر رسم مردانگی سرباختن است، ما نیز چون سید الشهدا او را پاسخ خواهیم گفت كه: «ای پدر عبدالرحمن، آیا ندانسته ای كه از نشانههای حقارت دنیا در نزد حق این است كه سر مبارك یحیی بن زكریا رابرای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشكش برند ؟ آیا نمیدانی كه بر بنی اسرائیل زمانی گذشت كه مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را كشتند و آنگاه در بازارهایشان به خرید و فروش مینشستند، آن سان كه گویی هیچ چیز رخ نداده است! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد.» اما وای از آن مؤاخذه ای كه خداوند خود اینچنین اش توصیف كرده است: اخذ عزیز مقتدر. آه یاران! اگر در این دنیای وارونه، رسم مردانگی این است كه سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه كنند... بگذار اینچنین باشد. این دنیا و این سر ما!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت   توسط گروه آمادگان شهادت
|
|
|
||||||